|
لبخند های من برای تو ...
از اشـــــــک ها به مسافت های طولانی دور شده ام
و آنچنان انگیـــــــــــزه های گریخته ام را گرفته ام که
به گمانم جایگاهی درون ِ قلــب خودم برای احترام
به وجود های خسته بنا کرده ام !
تو راست می گویی :
من زیادی در تـــــــوهم های مخرب ِ شرب خمرهای
پوسیــــــــده در زیر ِ خاکها زندگی کرده ام !
تو راست می گویی :
من آنقـــــــدر خودم را ندیده ام کــــــــه دیگر
همیشه چهره ی خودم را چهره ی پریشانی
بیزار از زندگی فرض کرده ام !
تو راست می گویی :
من آینده های روشنی که در انتظارم است را
قبل از پـــل های ویران شده ی پشت ِ سرم
وقتی که زیـــــــادی دست پاچه بودم ول کرده ام !
تو راست می گویی :
من هیچ وقــــــــت ، هنگام ِ خــرید ِ اندیشه هایم
به تاریخ انقضـــای فکر هایی که از گذشته می آیند
دقت نکرده ام !
تو راست می گویی :
من ارزش ِ چیزهای با ارزشی که دارم را
با تعبیــــــــــر هایی از روی احســـــــــاس
به پــــوچ هایی همیشگی تبدیل کرده ام !
تو راست می گویی :
من در تلاطم دریایی هنگام ِ غـــــرق شدن
نفس نفس می زنم که خودم سطل سطل
در عمق نامحسوس اش فاظلاب های سرنوشتم را
تخلیه کرده ام !
تو راست می گویی :
من تنهایی های سیاه رنگ ِ روزهای بی دلیلم را
بـــــــدون ِ داشتن ِ تبصره ی خاصی برای خودم
اجبار کرده ام !
تو راست می گویی :
من گـــــاه گــــــــــاهی با شیـــطنت های کودکانه
آتش ِ خامــــوش شده ی خرمن ِ بدبختی هایم را
با شعله ی عادت روشن کرده ام !
تو راست می گویی :
من هر وقت نــــــــورهای اطرافم زیــــــــادی شده اند
خــــــودم با کشیدن ِ پرده ی اتاقم
روزهای زیبا را با شب های تیره عـــوض کرده ام !
تو راست می گویی :
من دیگر زیـــــــــاد طول کشیده که
جـــــــــای خندیدن با بغض هـــــای وقت و بی وقت
سالهای جوانی ام را تباه کرده ام !
لبخند های مـــــــن برای تــــــــو ...
از اشــــک ها به مسافت های طولانی دور شده ام
و آنچنان انگیــــــــزه های گریخته ام را گرفته ام که
به گمـــانم جایگاهی درون ِ قلب خودم برای احترام
به وجود های خسته بنا کرده ام !
پنجشنبه
22/5/88
(شادی تمـام چیزی هایست که میشود داشت !)
تقدیم به فریده .
|